6 05 2011

تند و تند ویترین مغازها بودن که از جلوی چشماش رد می شدن . یه جوری فراموش کرده بود که چرا داره از وسط این بازار عبور می کنه .؟
اخ بازار ، جایی که هیچ وقت ازش خوشش نمی امد ولی نمی تونست دست خالی برگرده … هرزگاهی که از جلوی ویترین یه کفاشیی رد میشد یه ایست کوچیکی می کرد ؛و نگاهی به ویترین مغازه می کرد چون یادش می امد مدت هاست می خواد یه جفت کفش نو بخره.. ولی مثل همیشه بدون اینکه توجه خاصی به کفش های پشت شیشه کنه به راه خودش ادامه می داد
سعی کرد به آدمای که در حال عبور از کنارش هستن بیشتر توجه کنه .. داشت پیش خودش فک می کرد که این آدما دارن به چی فک می کنن ؟*
بعدش از خودش پرسید :»آیا اونها هم دارن سعی می کنن که به چیزی فک نکنن ؟؟؟»


کارها

اطلاعات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.