Food !

8 06 2011
Food ! by ahmad rekabi
Food !, a photo by ahmad rekabi on Flickr.





Heavenward

6 06 2011
Heavenward  by ahmad rekabi
Heavenward , a photo by ahmad rekabi on Flickr.





tired…

5 06 2011
tired...  by ahmad rekabi
tired… , a photo by ahmad rekabi on Flickr.





iPhone

4 06 2011
iPhone  by ahmad rekabi
iPhone , a photo by ahmad rekabi on Flickr.





6 05 2011

تند و تند ویترین مغازها بودن که از جلوی چشماش رد می شدن . یه جوری فراموش کرده بود که چرا داره از وسط این بازار عبور می کنه .؟
اخ بازار ، جایی که هیچ وقت ازش خوشش نمی امد ولی نمی تونست دست خالی برگرده … هرزگاهی که از جلوی ویترین یه کفاشیی رد میشد یه ایست کوچیکی می کرد ؛و نگاهی به ویترین مغازه می کرد چون یادش می امد مدت هاست می خواد یه جفت کفش نو بخره.. ولی مثل همیشه بدون اینکه توجه خاصی به کفش های پشت شیشه کنه به راه خودش ادامه می داد
سعی کرد به آدمای که در حال عبور از کنارش هستن بیشتر توجه کنه .. داشت پیش خودش فک می کرد که این آدما دارن به چی فک می کنن ؟*
بعدش از خودش پرسید :”آیا اونها هم دارن سعی می کنن که به چیزی فک نکنن ؟؟؟”





5 05 2011

یدفعه چشمام رو باز کردم … وحشت زده بودم و نمی دونستم کجام .!؟
فقط می دونستم که چشمام باز و خواب نیستم
همش از خودم می پرسیدم : من کجام ؟ من کجام ؟
ولی نه فایده ای نداشت نمی تونستم درست تشخیص بدم که کجا هستم .
ولی یدفعه یه صدای به گوشم رسید یه صدای آشنا …
اره مثل اینکه یه چراغی روشن شد …
خب پس چرا من نوری از چراغ روشن شده نمی بینم !؟؟؟؟





و من احمد …

16 04 2011

دیپلمه ریاضی و ناراضی
نه گواهینامه ای
نه اسبی نه یابویی
هیچ کجای ایران

هالوژن عظیم امید
که اینک در من می زند سو سو
نه آنقدرم ابله
نه آنقدر دروغگو
که بگویم سوار خسته سرنوشت
اینچنین پُر رو





تاريك

16 04 2011

تاريكى ، ماده اى كه هنوز ماهيتش مشخص نشده و فقط وقتى هست كه نورى براى روشن بودن وجود نداره …
جديدا ديگه از تاريكى نمى ترسم شايد چون دلم هم مثل اين تاريكى سياه شده .





ايستگاه !

2 02 2011

ايستگاه : Bahnhof : station

خب الان توو ايستگاه متروى امام نشستم ؛ و دارم به قطارهاى كه ميان و ميرن و ادماى كه سريع پياده ميشن و ادماى كه با عجله سوار ميشن نگاه مى كنم … دوست دارم از چند نفرشون بپرسم اين همه عجله واسه چى .؟ …
هيچ وقت واسه سوار شدن به قطارى عجله نكردم اخه مى دونم بعد از اين قطار هم يكى ديگه مياد ؛ دير و زودشم واسم اهميتى نداره !!!
خيلى از ما ادما شديم ايستگاهايى كه محل عبور قطارا شده ؛ قطارا ميان و ميرن بدونه اينكه توجهى به ايستگاهى كه از كنارشون رد ميشن كنن .!





پر از خالى پر از هيچ

19 01 2011

خب بازم دوچار روان پريشى هاى متفاوت شدم و رو اوردم به وبلاگ نويسى ..

الان دراز كشيدم رو كاناپه و در حال نگاه كردن به درخت مصنوعى جلوى روم هستم خب بيايد يه نگاهى به اين درخت بندازيم، درختى كه مدت هاست بدون هيچ تغييرى سر جاش وايساده و نقش يه درخت واقعى رو بازى مى كنه ؛
اينجا چى داريم ؟ يه چيزى كه از يه تيكه چوب مُرده كه دروش رو كلى پلاستيك اى سبز و قرمز احاطه كرده، تهشم يه گلدون زشت هست كه اين تنه درخت مُرده رو سرجاى خودش نگه ميداره !
از خاكى كه روى برگ هاى سبز و ميوهاى قرمز مصنوعى اين درخت نشسته مى شه فهميد كه مدت هاست فراموش شده انقدر فراموش شده كه ديگه رنگ ديوار رو به خودش گرفته …
بدون رنگى از زندگى
بدون بوى از تازگى
بدون معنيى از بودن
اينجا ايستاده و ايستاده و خواهد ايستاد  








دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.