6 05 2011
تند و تند ویترین مغازها بودن که از جلوی چشماش رد می شدن . یه جوری فراموش کرده بود که چرا داره از وسط این بازار عبور می کنه .؟
اخ بازار ، جایی که هیچ وقت ازش خوشش نمی امد ولی نمی تونست دست خالی برگرده … هرزگاهی که از جلوی ویترین یه کفاشیی رد میشد یه ایست کوچیکی می کرد ؛و نگاهی به ویترین مغازه می کرد چون یادش می امد مدت هاست می خواد یه جفت کفش نو بخره.. ولی مثل همیشه بدون اینکه توجه خاصی به کفش های پشت شیشه کنه به راه خودش ادامه می داد
سعی کرد به آدمای که در حال عبور از کنارش هستن بیشتر توجه کنه .. داشت پیش خودش فک می کرد که این آدما دارن به چی فک می کنن ؟*
بعدش از خودش پرسید :”آیا اونها هم دارن سعی می کنن که به چیزی فک نکنن ؟؟؟”
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : من
5 05 2011
یدفعه چشمام رو باز کردم … وحشت زده بودم و نمی دونستم کجام .!؟
فقط می دونستم که چشمام باز و خواب نیستم
همش از خودم می پرسیدم : من کجام ؟ من کجام ؟
ولی نه فایده ای نداشت نمی تونستم درست تشخیص بدم که کجا هستم .
ولی یدفعه یه صدای به گوشم رسید یه صدای آشنا …
اره مثل اینکه یه چراغی روشن شد …
خب پس چرا من نوری از چراغ روشن شده نمی بینم !؟؟؟؟
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : من
و من احمد …
16 04 2011دیپلمه ریاضی و ناراضی
نه گواهینامه ای
نه اسبی نه یابویی
هیچ کجای ایران
هالوژن عظیم امید
که اینک در من می زند سو سو
نه آنقدرم ابله
نه آنقدر دروغگو
که بگویم سوار خسته سرنوشت
اینچنین پُر رو
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : for own
تاريك
16 04 2011تاريكى ، ماده اى كه هنوز ماهيتش مشخص نشده و فقط وقتى هست كه نورى براى روشن بودن وجود نداره …
جديدا ديگه از تاريكى نمى ترسم شايد چون دلم هم مثل اين تاريكى سياه شده .
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : for own
ايستگاه !
2 02 2011ايستگاه : Bahnhof : station
خب الان توو ايستگاه متروى امام نشستم ؛ و دارم به قطارهاى كه ميان و ميرن و ادماى كه سريع پياده ميشن و ادماى كه با عجله سوار ميشن نگاه مى كنم … دوست دارم از چند نفرشون بپرسم اين همه عجله واسه چى .؟ …
هيچ وقت واسه سوار شدن به قطارى عجله نكردم اخه مى دونم بعد از اين قطار هم يكى ديگه مياد ؛ دير و زودشم واسم اهميتى نداره !!!
خيلى از ما ادما شديم ايستگاهايى كه محل عبور قطارا شده ؛ قطارا ميان و ميرن بدونه اينكه توجهى به ايستگاهى كه از كنارشون رد ميشن كنن .!
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : من
پر از خالى پر از هيچ
19 01 2011خب بازم دوچار روان پريشى هاى متفاوت شدم و رو اوردم به وبلاگ نويسى ..
الان دراز كشيدم رو كاناپه و در حال نگاه كردن به درخت مصنوعى جلوى روم هستم خب بيايد يه نگاهى به اين درخت بندازيم، درختى كه مدت هاست بدون هيچ تغييرى سر جاش وايساده و نقش يه درخت واقعى رو بازى مى كنه ؛
اينجا چى داريم ؟ يه چيزى كه از يه تيكه چوب مُرده كه دروش رو كلى پلاستيك اى سبز و قرمز احاطه كرده، تهشم يه گلدون زشت هست كه اين تنه درخت مُرده رو سرجاى خودش نگه ميداره !
از خاكى كه روى برگ هاى سبز و ميوهاى قرمز مصنوعى اين درخت نشسته مى شه فهميد كه مدت هاست فراموش شده انقدر فراموش شده كه ديگه رنگ ديوار رو به خودش گرفته …
بدون رنگى از زندگى
بدون بوى از تازگى
بدون معنيى از بودن
اينجا ايستاده و ايستاده و خواهد ايستاد
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : for own, من













دیدگاههای تازه